نوشته های من
سفارش تبلیغ
صبا ویژن

شاید نوشتن های ساده تو رو نویسنده نکنه، ولی حتما حالت رو خوب میکنه :))))  همیشه باید یک جایی باشه که خط خطی کنی.... 

اینکه کسی غمگین مینویسه به این معنی نیست که در زندگی شکستی داشته یا آدم ناراحت و غمگین هستش... هنر نویسندگی اینه که حسی که هیچ وقت تجربه اش نکردی یا از تو خیلی دور هستش رو با قلم به تصویر بکشی.... 

شاد باشید :) 

برای نوشتن به روش سنتی و وبلاگ نویسی معتقدم....باید همیشه وبلاگ نویسی رو زنده نگه داشت... 

 

کامنت هارو میخونم و جواب میدم.... 

 



تاریخ : یادداشت ثابت - پنج شنبه 97/5/19 | 12:33 عصر | نویسنده : فاطمه | نظر

بعد مدت ها بازم مینویسم! 

میخوام از آدم هایی بگم که میان تو زندگی مون و ترتیب و قانون ها و مدل همیشگی رو بهم میزنن! 

شاید اولش خوش آیند باشه که از روز مره گی درمیای، اتفاقات جدید می افته، اما در نهایت باید بگم، گند میزنن به همه چی :) 

خودت رو ازت میگرن،  برنامه هات و هدف هات ، کار هات و حتی باور ها و اصولی که همیشه داشتی رو.... شاید بعضی وقت ها خوب بشه این تغییر ولی اکثرا نه... 

نمیدونم اسم این دوست ها رو میشه دوست گذاشت یا باید دشمن صداشون کرد... ولی هر چی که هستن باید ازشون رد بشی... 

قبل اینکه کلا عوض بشی و همه چی رو از دست بدی... 

اونم به خاطر ادم های هف پشت غریبه ای که هیچ وقت آشنا نمیشن! 

زندگی یه بار دیگه بهم یاد آوردی کرد، هیچ کس، هیچ کس، تاکید میکنم :)  ارزش نداره که از رویا هات بگذری و مهم ترین شخص تو زندگیت، خودتی! 

حتی اگر آون  شخص یه دوست به ظاهر خیلی عزیز باشه... بازم ارزش نداره. 

98.12.14

 



تاریخ : چهارشنبه 98/12/14 | 9:40 عصر | نویسنده : فاطمه | نظر

و  یک دنیا حرف  نا گفته!

که چال میکنیم در قلب مان 

یک جایی بین سکوت و همهمه های جوانی! 

یک جایی حوالی دیوار  غرور و تعصب! 

 و شاید یک جایی لابه لای  رفتار های بچه گانه یمان!

حرفی هایی که شاید برای یکی بشود  امید زندگی... 

یا دلیل خوشحالی های بزرگ! 

و شاید عشقی که همیشه دنبالش بوده... 

اما افسوس که 

دریغ میکنیم.... 

هم یک سبکی و خیال آسوده را از خودمان 

و 

هم یک حال خوب را از دیگران! 

 

یک دنیا حرف نا گفته که چال میکنیم در قلب مان 

آن هم  برای ابد و یک روز! 

ف. ب

98.9.29

 



تاریخ : جمعه 98/9/29 | 1:36 عصر | نویسنده : فاطمه | نظر

بعضی وقت ها آدم ها چیزی شون نیست فقط خسته اند. 

و شاید لازمه تنهایی تو خیابون های شهر قدم بزنن و فکر کنن... 

اینکه چند تا خیابون یا چن ساعت یا چن روز خدا میدونه! 

حداقل تا جایی که چیزی رو که گم کردن پیدا کنن!

بعضی وقت ها آدم  خودش رو گم میکنه، هدف هاشو. باور هاشو، آرمان هاشو.... 

اینکه حتی با خودت نتونی رو راست باشی و ندونی چی میخوای، یا داری چه سمتی میری یکم ترسناکه و شاید هم خیلی بیشتر از یکم. 

ترسناک تر جایی هستش  که میبینی داری پا میذاری رو عقایدت،  چیز هایی که همیشه بلند بلند و با افتخار میگفتیش و همه به خاطر اونا تحسینت میکردن و شده بود دلیل متفاوت بودنت. حالا خودت داری گند میزنی بهش... این یعنی باختن به خودت! 

و این باعث میشه بی افتی تو یه جنگ با خودت! 

یه طرف منطقت با کلی فکر و ایده و هدف 

و یک طرف بهانه های...... 

مطمعنم این قضیه رو هم حل میکنم.... مهم نیست چقدر طول بکشه 

پاهای من خسته نمیشن از قدم زدن... . 

زندگی ادامه داره ، اونم به زیبا ترین شکل ممکن :) 

 

پ ن :منظور از عقیده و باور همیشه دینی نیست... با اینکه  از خانواده مذهبی نیستم ولی با ارزش های خانوادگی بزرگ شدم که از صد تا به ظاهر دین دار ها بهتر بوده و هست.

 



تاریخ : سه شنبه 98/9/26 | 10:50 صبح | نویسنده : فاطمه | نظر

بعضی وقت ها جوری قفل میشی که نه لبخند میزنی و نه حتی میتونی گریه کنی!

از افتضاح ترین حالت های ممکن که میتونه برای یه آدم پیش بیاد! 

چرا باید تو یه موضوع انقد به پیچیدگی رسید! 

شاید هم از شدت سادگی، بزرگ و پیچیده به نظر میرسه! 

وقتی میبینی میتونی خیلی اسون  موضوع را فیصله بدی و یا اینکه بی خود و شاید با یه توهم که خودت برای خودت میسازی کل زندگی رو از روال معمول و خوب خودش خارج کنی و کل آینده ات رو بفرستی هوا اونم به خاطر اینکه بعضی از آدم ها یه مدت خوشحال باشن و شاید بعد مدتی از این خوشحالی شون خسته بشن و تو بمونی با یه زندگی بهم ریخته! 

شاید هم واقعا پیچیده است! 

ولی 

چه کسی یا چه چیزی می تونه تو زندگی یک شخص مهم ترین باشه و اولویت رو به خودش اختصاص بده؟! 

چه کسی جز خودش؟!  و چه چیزی جز هدف هاش؟! 

هیچی!!!!! 

متاسفانه باید کل زندگی سر سخت بود.... جنگید! 

و رد بشی از آدم ها و چیز هایی که حتی یک درصد ممکنه باعث درد سر بشن! 

شاید اخرش بشی شبیه اختاپوس! 

یه بد اخلاق، تخس و بی ذوق... 

و شاید ترس اینکه هیچ دوستی پیدا نکنی! 

ولی همیشه یه دیوونه مث باب اسفنجی پیدا میشه که بخواد باهات دوست شه! 

نبود هم مسله ای نیست :) 

میتونی در کمال سکوت و آرامش کلارینت بزنی و از زندگی لذت ببری :))) 

 

زندگی انقد قشنگی داره که میشه از بعضی هاش رد شد  تا به قشنگ ترش رسید.... اونم با آرامش. :) 

98.9.19



تاریخ : سه شنبه 98/9/19 | 10:54 عصر | نویسنده : فاطمه | نظر