سفارش تبلیغ
صبا ویژن

روز مره گی هامو مینویسم، هم ثبت شه هم ذهنم زیاد پر نشه :) 

ف. ب 

 




تاریخ : یادداشت ثابت - پنج شنبه 97/5/19 | 12:33 عصر | نویسنده : فاطمه | نظر

خب خب خب 

فردا تولد 21 سالگیمه :) 

از 17 سالگی تو پارسی یار بودم تا الان. حس خوبیه ک هنوز هم هستم، یه حس تعلق و جا ماندگی دارم نسبت به پارسی. 

بگذریم 

هفده تا حوالی 18 و خورده ای با افتضاح ترین شکل ممکن گذشت:/. 

18 تا 19 کلا تو فاز اذیت و آزار بقیه و شیطنت گذشت :) خیلی هم خوش گذشت خدایی همیشه دلم برا آون دوران کوتاه تنگ میشه. 

اما 19/20 فاجعه بود،  چیز هایی ک دیدم، شنیدم، رو ب رو شدم!  دوران سختی بود ولی از اون هم رد شدم و تجربه گرفتم . هر طوری ک شده گذشت . 

اما از 20 تا الان 21 سالگی 

خیلی اروم تر شدم ، عاقل تر شدم ، فهمیدم ، خودم رو بیشتر دوست داشتم برای خودم بییشتر وقت گذاشتم تا خوشحال باشه .  حتی یه فرصت به خودم دادم تا یک سری چیز ها  اثبات شه براش . . .  

سعی کردم ادم های دورم رو کمتر کنم یه عده رو حذف کنم یه عده رو نزدیک تر نگه دارم ، حالا شاید هنوز هم اون جمعی ک میگی اینا رو باید تا اخر چسبید رو نتونستم ، جور کنم و بگم دیگه تمام !  ادم ها دونه دونه وارد بازی میشن ، محک میخورن و جایگاه شون ب نسبت شخصیت واقعی شون مشخص شه ، حرف قشنگ ها رو ک همه میزنن . عمل قشنگ باید تماشا کرد ، براش دست زد ، و بغلش کرد و بوسیدش و گفت چه خوب ک هستی ! :) ) 

و اما برای 21تا 22 سالگی 

دقیقا یک سال پر کار ، مهم و حیاتی از هر لحاظ ک اینده ام در گروشه !  برای خودم ارزو نمیکنم ، فقط دعا میکنم ک حال دلم خوب باشه!  همین کافیه :) 

1400.1.15

 

 




تاریخ : یکشنبه 100/1/15 | 10:9 عصر | نویسنده : فاطمه | نظر

1400.1.11

 

اگه خنده اجازه بده مینویسم :) 

گاها به طرز عجیبی، جای طلبکار و بدهکار عوض میشه، جوری که باید کف بزنی به افتخار اونی که این جابه جایی رو ایجاد میکنه! باریکلا داره حقیقتا 

در حالی ک کلی طلبکاری و کلی ناراحت،  با این  حال گلایه نمیکنی، ولی یهو میبینی، کجای کاری تو!  بدهکار و گناهکار  هم هستی مشتی:) 

یه دوره باید بگذرونم در محضر رفقا، بلکه منم یه چیز هایی یاد گرفتم! 

باید بگم آدم ها با رفتار هاشون شما رو به جایی می رسونن ک  اخرش  از خودتون متنفر میشد برای همه چیز. 

برای این کارشون هم یه مرسی و دمت گرم بدهکار میشید، یادتون نره تشکر  کنید، حیفه ناراحت میشن.  




تاریخ : چهارشنبه 100/1/11 | 7:57 عصر | نویسنده : فاطمه |

چند وقتی هست ننوشتم، ولی چیزی از حجم زیاد فکر هایی ک میاد تو سرم کم نشده...  اونا به کنار، یه چنتا چیز ساده رو ک هشت صبح داره مغزم می جوعه رو بنویسم. 

چیز هایی ک داریم، از  دست دادیم، به دست آوردیم و میخواهیم که داشته باشیم!  

به همه ی این ها ، در موقع در دسترس بودن چقدر بها می دیم؟ 

رو راست باشیم، بعضی چیز هایی ک آرزو شون رو داشتیم، الان در اختیار داریم، ولی آنقدر ی ک باید براش وقت نمیذاریم و ارزش نمیدیم.و قطعا جای خالی شو وقتی دوباره از دست دادیم آون هم شاید برای همیشه، با پوست و استخوان مون حس خواهیم کرد... 

یکم مهربون تر باشیم و به فکر، شاید بد نباشه! 

چیز دیگری که داره متلاشی میکنه سرم رو، اینکه، کی تا کجا؟! 

در ناراحتی هامون یا وقتی روز های بی حوصلگی مون تعدد پیدا کرد، چه آدم هایی باز هم حالمون رو خواهند پرسید،و سعی میکنن کنار مون باشند، با همه تلخ جواب دادن هامون! 

کسی ک دوسش داریم؟!  کسی که دوست مون داره؟ یا پارتنر یا رفیق؟ 

کدوم شون؟!  تا کجا؟! 

به عقیده خودم شاید کسی ک دوست مون داره و یک رفیق  از جنس واقعی می تونن گزینه های مطمعن تری باشن، آنقدر ک بشه به بودن شون دل خوش کرد! و شاید هم هیچکس نخواهد موند!  آون وقت به انتخاب آدم های دورم،  افسوس میخورم... 

بازم فکر میکنم روش :)  

آین ک کی میمونه تا تهش! 1400.1.4





تاریخ : چهارشنبه 100/1/4 | 8:57 صبح | نویسنده : فاطمه | نظر

به همه میگم ولش کن، فکرش نکن، بلاخره یه جوری میشه دیگه. 

ولی خودم بیشتر از همه فکر میکنم، فکر میکنم و هیچ نتیجه ای نداره، فقط یه جواب هست.  جواب جالبی هم نیست. 

نه میشه قبولش کرد و تموم کرد این فکر ها رو. و نه اون چیزی ک مطلوب و دلخواه ات هست عایدت میشه. 

شبیه برزخ می مونه!  

اینکه فردا  جهنمه یا بهشت،  نمیدونم. 

فقط میدونم تو یک بلا تکلیفی گیر کردم. و خستم.... خیلی هم خستم.

با اینکه پر از حرفی، پر از دلیل، پر از سوال های طلبکارانه، فقط تماشا میکنی در بی تفاوت ترین حالت،  هر جمله ای که میشنوی فقط با یه هوم جواب میدی. دیگه فرقی نداره ک چی میگن. یه حالت سِر شدگی عجیب، ی چیز بین مردن و زنده موندن همون قدر عاجز همون قدر منفعل. 




تاریخ : چهارشنبه 99/12/6 | 1:32 عصر | نویسنده : فاطمه |
          مطالب قدیمی تر >>