نوشته های من
سفارش تبلیغ
صبا ویژن

روز مره گی هامو مینویسم، هم ثبت شه هم ذهنم زیاد پر نشه :) 

ف. ب 

 



تاریخ : یادداشت ثابت - پنج شنبه 97/5/19 | 12:33 عصر | نویسنده : فاطمه | نظر

واقعا چقدر  قدر هم دیگه رو میدونیم!؟ 

به اندازه ای ک شخصیت ارزشمند ی دارن؟ 

یا اصلا رو آدم ها چقدر قیمت میذاریم؟ 

با چی یا  چه کسی معاوضه اشون میکنیم!؟

 بعضی وقت ها حس نمکنید آرزون از دست دادید!؟! 

حالا شاید فقط موقتی یا برای همیشه باشه! 

ولی وقتی کسی می میره و شما برا همیشه از دستش میدید، بیشتر  حس میکنید این قیمت و ارزش رو... 

امروز چهل روز میگذره 

طبق معمول همیشه صبح بیدار شدم و گوشی رو چک کردم و متاسفانه اولین چیزی ک دیدم استوری یکی از دوستان بود که عکس ی پسر جوونی رو استوری کرده بود و نوشته بود قرار بود بیایم عروسیت نه مراسم ختمت...  

آون فقط 24 سال داشت...  و متاسفانه از بیماری کرونا فوت کردن، فقط ی لحظه خودم و یا دوستام  رو تصور کردم، چون خودم هم کرونا گرفتم اگه این اتفاق برا من می افتاد،  یا یکی از دوستانم....  

از آون روز یاد گرفتم ب آدم هایی ک دوست دارم بگم، از  آدم هایی ک دوس ندارم فاصله بگیرم، بیشتر وقت بگذرونم با عزیزانم و قیمت و ارزش آدم ها رو ب اندازه بدونم... 

چون ب جوونی مون  نیس،  شاید وقت زیادی نداشته باشیم. 





تاریخ : پنج شنبه 99/11/2 | 11:3 عصر | نویسنده : فاطمه | نظر

داستان جالبی داشتیم!   

نه گلی که رد  و بدل شود 

نه قراری

و نه حرف عاشقانه ای 

میان ما تنها سه چیز بود

فاصله

یک قول

و یک لبخند 

قولی ک زیرش زدی 

لبخندی ک برای همیشه  خشک شد 

و فاصله ای ک هر روز  هزاران فرسخ بیشتر می شود ! 

ف. ب 

بداهه  





تاریخ : سه شنبه 99/10/30 | 12:16 صبح | نویسنده : فاطمه | نظر

اصرار دارند شعر بنویس! 

من! 

منی که حتی حریف چشمانم نشدم

بس که فریادت میزنند... 

حال ستیز با 

 تمنا قلب و سرکشی قلم ؟! 

من که توان  ندارم 

فکرش را بکن! 

چه رسوایی شود 

غزلی که مطلعش نام تو باشد و مقطع اش تخلص من! 

ف. ب 

 

 

پ ن این ک نوشتم ی بداهه است، درست وقتی میخواستم بخوابم آومد تو سرم، یاد داشت کردم ک بعدا کار کنم روش، ولی آلان نهایت کاری ک کردم روش همینه ک می بینید تقریبا چیزی عوض نشده، ولی خودم میپسندم :) 



تاریخ : یکشنبه 99/10/28 | 1:18 عصر | نویسنده : فاطمه | نظر

سلام 

این یه یادداشت برای توعه! 

نمیدونم میخونی یا نه! 

به هر حال ی مدت میذارم بمونه شاید، راه گم کردی و خوندی!

من حالم خوبه، نمیگم همیشه عالی ام.  ولی خوبم،  و به قول خودت انقد قوی هستم که از پس خودم بر بیام. 

یه مدت به خاطر  فشار امتحان ها و یکسری چیز ها که واقعا آزارم میداد ناراحت شدم و به قولی تدرگین بودم، (ترکی استانبولیم هم خیلی پیشرفت کرده :) ) 

ولی چیزی نیست که بتونه خنده هام بگیره. 

دوست من :)  

تمام وقت هایی ک حالت بد بود آگه حالت پرسیدم و پیگیرت بودم  یا پرسیدم میخوای در مورد ناراحتی هات باهم حرف بزنیم، خودم خواستم کنار ی دوست باشم. شاید تو کسی رو نداشتی که کمک کنه یا داشتی  یا هر چیز... 

ولی من آدم هایی دارم ک هستن و حالم خوب میکنن، اینکه تو هم حالم می پرسی ممنونم. ولی واقعا آگه اذیت میشی نیازی نیست این دین رو ادا کنی، چون من بی منت و ادعا مهربونی میکنم، و واقعا واقعا هم انتظاری ازت ندارم. و حس میکنم عذاب میکشی از این احوال پرسی سرد و اجباری، کسی مجبور ت نکرده، دینی و مرام و معرفتی هم در کار  نیس. 

گفتی نمیدونم بهت یاد دادن معرفت یا نه! 

دوس داشتم ازت بپرسم ب نظرت یادم دادن یا نه!!!!!!!!!!!!؟ 

و مطمعن باش آگه یادم نداده بودن جور دیگه ای  با آدم ها رفتار می کردم نه مث چیزی ک همیشه دیدی.  

به هر حال آگه خوندی خودت اذیت نکن و رها باش گل تقدیم شما

 



تاریخ : جمعه 99/10/26 | 12:25 صبح | نویسنده : فاطمه | نظر
مطالب قدیمی تر