وقتی زیاد مینویسم یعنی حالم خوب نیست ...

اینم از خصلت های قابل پیش بینی منه :)

نمی‌دونم در آزار دادن من چی نصیب تون شد  که در خوبی کردن نه ، صرف در رفتار عادی بامن  نصیب تون نمیشد ، که اینطور حالم رو بد می‌کنید!

از اینکه نقش یه آدم ضعیف رو داشته باشم متنفرم ، ولی چیزهایی هست که واقعا ناراحتم می‌کنه جوری که ساعت ها بهش فکر میکنم و حس میکنم حالم از همه اونایی که باعث شدن اینجوری بشم و این غم رو تحمل کنم بهم میخوره ...

یک فکر عجیب ذهنم  رو مشغول کرده ، اینکه آدم ها وقتی میبینن دقیقا همون آدمی شدن که چند سال پیش  اصرار داشتن نیستن ، و حتی از چنین شخصیتی متنفر بودن

الان که میبینن دقیقا همون آدم هستن،چه حسی نسبت به خودشون دارن ؟ خوشحالن ، راضی هستن ؟ یا باز انکارش میکنن ؟! 

میگن بدترین چیز اینه آدم مچ خودش رو سر کاری بگیره که قبلا ازش متنفر بوده و بقیه رو به خاطرش سرزنش می‌کرده... واقعا دوست دارم بدونم الان حسشون انقد بد هست یا باز خودشون رو منزه و مبرا از بدی ها میبینن ؟!

دیگه حوصله شوخی و تحمل حرف هایی که می‌شنوم رو ندارم حتی ، حوصله اینکه خودم سر به سر کسی بذارم هم ندارم ، حتی توان گریه هم ندارم ، دلیلی هم برای خوب بودن و مهربون بودن و عادی رفتار کردن با آدم ها رو ندارم ،از هیچکس هیچ انتظاری ندارم که هر چه به ما رسیده ازشون بس بود ...من  یه بمب ساعتی ام که ممکنه هر لحظه داد بکشه سر آدم هایی که ناراحتش کردن و بعد برا همیشه ازشون فاصله بگیره ...

کاش میشد زندگی مون رو هم دلت اکانت میکردیم :)

حیف که تو قسمت خوب زندگیم ، ناراحتی های مضخرفی پیش اومد ،صد حیف ...

1401.2.28


 




تاریخ : یادداشت ثابت - چهارشنبه 101/2/29 | 9:58 عصر | نویسنده : فاطمه |

امروز 1401.2.28

تقریبا یک هفته از حضوری شدن کلاس های دانشگاه میگذره ،  روز اول پر بودم از استرس و حال بد ...اینکه بیشتر آدم هایی که میشناختم دیگه نیستن یک طرف ، اینکه آدم هایی که هستن رو از قبل میشناسم و کلی وقت گذروندم باهاشون رو الان که از نزدیک میبینم حس میکنم نمیشناسم  طرف دیگر ! انگار اولین بار هست میبینم شون انقد که برام غریب هستن، فکر میکنم شاید هیچگاه به درستی نشناختم شون و این حس بدیه .... با یک مشت غریبه به ظاهر آشنا کل روز رو باید سر کنیم

سه هفته دیگه مونده که قطعا تا چشم بهم بزنم تموم میشه ولی خاطرات این چند روز و حال خوب یا بدی که قراره ایجاد کنه تا چندین سال یادم می مونه ، 

سعی میکنم کمتر سخت بگیرم و بیشتر بی خیال باشم شاید کمی تسلی باشه برای ذهن آشفته ام که هر لحظه میخواد هر چیزی که تو این چند سال تو خودش نگه داشته و آزارش داده رو فریاد بزنه و به هرکسی که ذره ای مقصر بوده بگه ببین چیکار کردی ؟؟؟!

خنده ها و شوخی ها و حال به ظاهر خوبم رو خودم هم باور ندارم ، امیدوارم چند هفته و  این بازی زودتر تموم بشه که ما را هر چه هست دگر حوصله ای نیست ...




تاریخ : یادداشت ثابت - چهارشنبه 101/2/29 | 2:7 صبح | نویسنده : فاطمه |

چن ساعت پیش یه ایمیل دریافت کردم با عنوان برای فاطمه عزیزم !

بازش کردم و ناخود آگاه لبخند نشست رو صورتم .

متنش رو کپی میکنم این جا :

اگه داری این پیام رو میخونی ، یعنی هنوز زنده ای و متوجه شدی  دنیا با همه سختیش و همه شب هایی که  ساعت ها بیدار موندی و فکر کردی که صبح نمیشه ، گذشته و فهمیدی مشکلات بلاخره حل میشن و خدا همیشه حواسش هست به مراتب متوجه هم شدی که  هیچکس با غم نمرده و زندگی شو ادامه داده...

امروز که دارم این پیام رو برات مینویسم و  چند وقت دیگه به دستت میرسه، هفته ی خیلی بدی داشتم ولی دارم سعی میکنم ازت مراقبت کنم و برای حال خوبت تلاش میکنم تا دوباره بخندی، مطمعن هستم وقتی این پیام رو میبینی حالت کاملا خوب شده و تونستی دوباره رو هدف هات تمرکز کنی و تا الان به خیلی هاشون رسیدی و خبر های خوب قبولی رو شنیدی ، بهت تبریک میگم ، برای خودت به عنوان هدیه یه شاخه گل بگیر :)

خیلی دوست دارم ، تو هم خودت رو دوست داشته باش .

1400.5.20

ایمیل ازطرف خودم بود که چند ماه پیش نوشتم و به حالت زمان دار تنظیم کردم و امروز به دستم رسید و به کل فراموش کرده بودم ، حقیقتا خیلی حالم رو عوض کرد ، یاد روز های بدی که داشتم افتادم ، یاد همه تلاش های خودم و اطرافیانم برای دوباره خوب شدنم و یاد کسایی که باعث اون حس بد شده بودن

هیچکدوم فراموش شدنی نیستن :)

ولی من تونستم که رد بشم از اون تاریکی و از این بابت خوشحالم ، پیام به خوبی این روز هامو پیش بینی کرده بود و از این جهت هم خیلی خوشحالم و حس خوبی دارم که پشت خودم بودم و به آرامی کنار اومدم ، خودم رو جمع و جور کردم سخت تر از قبل شدم و به هدف هام رسیدم و دوباره بهم یاد آور شد که خودم رو دوست داشته باشم...

 




تاریخ : یادداشت ثابت - چهارشنبه 101/2/8 | 12:51 صبح | نویسنده : فاطمه |

سلام 

امروز می‌خوام از یه مشکلی که چند ساله نتونستم حلش کنم بگم . چیز عجیبی نیست و احتمالا همه داشته باشن ، حالا هر کس جور دیگری حسش می‌کنه و یا تعریفش می‌کنه .

دلگرفتگی ، گاها حس می‌کنیم درون من یه بچه شش هف ساله ای هست که خانواده اش رفتن پارک اینو نبردن ، خوراکی هاش تموم شده ، همه اسباب بازی هاش  شکسته، جوجه ای که خیلی دوست داشت رو گربه خورده و هیچ دوستی برای بازی نداره ، تازه هم زمین خورده و سر زانو هاش زخم شده و آنقدر غمگینه که ممکنه هر لحظه بزنه زیر گریه ، و تصمیم میگیره افسار زندگی منو دست بگیره !

و من با اینکه هیچ مشکلی ندارم و دارم  با منطق و حس خوب زندگی مو اداره میکنم ، تسلیمش میشم ، انقد دلم میگیره که می‌خوام همه چراغ ها رو خاموش کنم ساعت ها به دیوار خیره بشم و شاید حتی گریه کنم .

متاسفانه چند روزی هست که کنترل زندگیم از دستم در رفته و دلگرفتگی شدید داره خفم می‌کنه . جوری که می‌خوام همه اکانت هامو پاک کنم و بخزم تو کنج اتاقم و ساعت ها تو تاریکی بشینم!

واقعا هنوز دلیل منطقی و پزشکی برای این دلگرفتگی نیومده ؟! 

1401.2.1

 




تاریخ : یادداشت ثابت - پنج شنبه 101/2/2 | 9:12 عصر | نویسنده : فاطمه |

تاریخ ها از دستم در رفته ، ولی اون طور که متوجه شدم، ده روز از شروع سال جدید گذشته ، امسال با یک تصمیم جدی و تعیین تکلیف مهم یک موضوع سه ساله شروع شد . که به قول دوستم به نفع همه مونه ! 

این موضوعی نیست که بخوام بهش بپردازم و به خوبی باهاش  کنار اومدم .

پنج روز مونده به تولد 22 سالگیم ، حس میکنم خیلی زود گذشت ، قبلا فک میکردم 22 سن زیادی هست ولی الان میبینم که نه ، 22 سالگی سنی هست که یکسری تجربیات داری یکسری شکست و یکسری موفقیت و چنتا توانایی کسب کردی که بتونی راه زندگی تو و آینده تو پیدا کنی .

نمیتونم بگم دقیقا در جایی هستم که برنامه شو داشتم ، ولی به بیشتر هدف هایی که داشتم رسیدم ، فقط چند مهارت دیگر هست که باید یاد بگیرم و چند تا هدف کوتاه مدت دیگر که خیلی ساده هستن و با برنامه روتین تا چند ماه آینده بهشون میرسم .

نوشتن رو دوباره شروع کردم و سعی میکنم دستم رو با متن های کوتاه گرم کنم .

این لحظه رو دوست دارم ، چون بعد از سال ها اولین بار هست که خشمی ندارم و در آشتی کامل با خودم هستم ، خودم رو عمیقأ دوست دارم برای خوشحالیم و حال خوبم و خواسته هام تلاش کردم ، موفق شدم ، شکست خوردم و تجربه گرفتم از بعضی کارایی که کردم ناراضی ام ولی خب اون لحظه فکر میکردم درست ترین کار و حال خوبم در گرو  انجام آن کار بوده و به هر حال هر آنچه که بوده گذشته ...

خلاصه اینکه کم کم  یه آرامش نسبی و حال خوبی داره جریان پیدا می‌کنه در زندگیم گوش شیطون کر و چشم بد دور .

منتظر خبر های جدیدی هستم که قراره به زودی به دستم برسه و حتما حس خوبش رو اینجا هم به اشتراک میذارم .

 

 

 




تاریخ : یادداشت ثابت - سه شنبه 101/1/10 | 10:12 عصر | نویسنده : فاطمه | نظر
          مطالب قدیمی تر >>