نوشته های من
سفارش تبلیغ
صبا ویژن

شاید نوشتن های ساده تو رو نویسنده نکنه، ولی حتما حالت رو خوب میکنه :))))  همیشه باید یک جایی باشه که خط خطی کنی.... 

سعی میکنم مینی مال های ادبی بنویسم :)  یکم سخته ولی دیگه تلاش میکنم....

شاد باشید :) 

برای نوشتن به روش سنتی و وبلاگ نویسی معتقدم....باید همیشه وبلاگ نویسی رو زنده نگه داشت... 

 

کامنت هارو میخونم و جواب میدم.... 

 



تاریخ : یادداشت ثابت - پنج شنبه 97/5/19 | 12:33 عصر | نویسنده : فاطمه | نظر

این روز ها کمی بیشتر به فردا فکر میکنم فردا یعنی روز هایی حوالی پنج سال بعد! 

روز هایی که احتملا 70 %ادم هایی که الان میشناسم حضور ندارند و به یقین خاطره ای هم از آنها در ذهنم باقی نخواهد ماند! 

وقتی کسی از آن ها اسم میبرد باید چند ی تامل کنم تا شاید تصویری مبهم از آنها به خاطرم بیاید! 

 و بعد بگویم اصلا ولش کن! 

اینکه بگویم چقدر مشتاق پنج سال بعد هستم حتی  ذره ای از بی تابی هایم کم نمیکند.... 

99.4.1ف ب



تاریخ : یکشنبه 99/4/1 | 9:44 عصر | نویسنده : فاطمه | نظر

آدم می تونه به هرکسی دروغ بگه جز خودش! 

بلاخره یه جایی خودت یقه خودت خفت میکنی میگی ببین! من که میدونم دروغ میگی! دیگه به من نه که! :) 

ولی همون جا منطق میگه باورش کن! 

هر چی که هست، اره دروغه ولی بیا و باورش کن!!! 

منم یه جایی به همه دروغ گفتم!

ولی به خودم نتونستم! 

شد کسی در من به قصد کشت مرا انکار میکند!! 

حقیقت به خودم گفتم! ولی نتونستم باهاش کنار بیام یعنی براش سعی کردم، خیلی هم سعی کردم ولی نشد! 

نشد که نخواستم بشه! 

دیدم چیا رو از دست میدم و چی به دست میارم!  نمی ارزید! 

بلاخره هر چی یه ارزشی داره!  آنقدر ها نمی ارزید! 

و الان خوب میفهمم! 

میفهمم که دنیا انقد قشنگ و بزرگ هست که بتونی از یک چیز های کوچیک بگذری! 

هیچ وقت حسرت شو هم نخوری! 

انقد قشنگ  که نتونی تصور کنی، فقط باید تماشا کنی! 

و تموم کنی ناراحتی های کوچیک و مسخره ای که پر و بال میدی و خودت رو آزار میدی باهاش! 

میدونی! 

پدر مادر مون لبخند ما رو میخوان!

دوستامون حال خوب مون رو میخوان! 

دورو بری هامون موفقیت مون رو میخوان! 

و ما هم باید حال خوب دلمون رو  بخوایم! :))) 

پس میگذرم... 

و هیچی نمیتونه شیطنت های منو و خندی چشم هام رو بگیره! 

هیچی تاکید میکنم :)) 

The end

99.3.26f.b

 

 

 



تاریخ : دوشنبه 99/3/26 | 9:6 عصر | نویسنده : فاطمه | نظر

و بلاخره....

هر چند وقت یه بار که ناراحتی ها تلنبار میشن، یه روز خسته میشم و میگم بسه! 

دیگه این اتفاق ها تموم شدن، این آدم ها هم برات تموم شدن.. پس دیگه کینه و ناراحتی رو از ذهن و قلبت بیرون بریز.... و هر وقت هم که دوباره میان تو ذهنم که فلانی، فلان جا این کار رو کرد، میگم بی خیال... انقد این کار رو میکنم تا بلاخره از فکرم پاک شه.... 

همیشه هم موفق بودم ، چون من به همه ی توانایی های ذهنم نیاز دارم تا بنویسم، تا برا آینده هدف گذاری کنم و برنامه ریزی کنم، پس لزومی نداره با این جور چیز ها کلنجار برم و خودمو اذیت کنم... 

به خاطر رفتار بد آدم ها اونا رو ببخشیم و ازشون رد بشیم، قطعا اونا سزوار بخشش نیستن، ولی ما لایق آرامش هستیم... 

ببخشید ولی فراموش نکنید :) 

چون یه آدم وقتی یک کاری رو کرده، حتما بعدا هم انجام میده، حالا هر چقد عزیز هر چقد صمیمی، هر چقدر دوست داشتنی و هر چقد آدم موجه و خوبی هم به نظر بیاد... 

99.3.1



تاریخ : پنج شنبه 99/3/1 | 9:45 عصر | نویسنده : فاطمه | نظر

فراموش میشود!

واقعا اینکه میگن زمان خیلی چیز ها رو از بین میبره، میشوره، از یاد میبره حقیقت محضه! 

یک وقت هایی که زیادی بیکار میشم  برمیگردم و عقب رو نگاه میکنم! 

کلی اتفاق که تو موقعیت و زمان خودش بد  و فاجعه بود الان یا، یادم نیس یا وقتی نگاهش میکنم اصلا اهمیتی تو امروز من نداشته وتاثیری هم نگذاشته ! 

هر چند شاید آون موقع خیلی ام براش ناراحت شده باشم. ولی الان هیچی! 

حالا کلی اتفاق خوب هم بوده! که اونا هم بعضی هاشون کلا یادم نیس و بعضی هاشون الان برام خنده دارن هر چند که در زمان خودش، کلی براش ذوق کردم! 

آدم ها هم همین طوری هستند!

چقدر دوست و آشنا فامیل، رفیق هم کلاسی بودند که خیلی هم بهم نزدیک بودیم و هیچ وقت تصور نمیکردیم که یک روز میشه که از هم هیچ خبری نداشته باشیم یا  حتی در حد  سلام علیک ساده.... 

جالبه که بعضی از این آدم ها هم باز یادم نمیان حتی اسمشون! 

بقیه هم در حد یک دوستی بود فلان سال فلان کلاس یا یه فامیلی داشتیم باهاش اینجور بودیم اونجور بودیم... 

این چیز ها هم سالی یک بار یاد آدم میاد :/

اساسا آدم ها اینجوری فراموش میشن که یک روز یک نفر یادت می افته در حد چن ثانیه در حالی ک اصلا یادت نمیاد کی فراموش کردی این آدم رو! بعدش هم باز از یادت میره چون کار های مهم تری داری و تو، در امروز زندگی می کنی.... 

دوستی داشتم  در دوران ابتدایی، به دو قلو های افسانه ای معروف بودیم آنقدر که صمیمی و جدا نشدنی بودیم... با اینکه هنوز باهاش دورا دور در ارتباطم ولی خیلی از وقت ها اصلا خاطرم نیست ک همچین آدمی هم وجود داشته! 

انقد به یاد ماندنی:/

ما انسان ها واقعا موجودات عجیبی هستیم... 

و زمان معجزه ای عجیب تر..... دوست دارم گذشت زمان رو جالبه... خیلی هم  جالب و بسی مفید!!!! 

زمان دیگه... میشوره میبره حتی کسانی رو ک هیچ کس هیچ وقت تصورش رو هم نمیکرد!! 

99.2.28

ساعت1.01:)

ف.ب



تاریخ : یکشنبه 99/2/28 | 1:2 صبح | نویسنده : فاطمه | نظر
مطالب قدیمی تر