نوشته های من
سفارش تبلیغ
طراحی فروشگاه اینترنتی
طراحی فروشگاه اینترنتی

روز مره گی هامو مینویسم، هم ثبت شه هم ذهنم زیاد پر نشه :) 

ف. ب 

 



تاریخ : یادداشت ثابت - پنج شنبه 97/5/19 | 12:33 عصر | نویسنده : فاطمه | نظر

دوست داشتن و محبت کردن به مراتب اسون تر هستش، حداقل برای من، خیلی اسون تر از اینکه اوقات کسی رو تلخ کنی و یا توهین کنی! و به قولی دل کسی رو بشکنی... واقعا برای خرد کردن یه آدم،  باید قلب خیلی کدری داشته باشی... 

محبت به جا، در چارچوب خودش خیلی قشنگه. اصلا مهربون بودن حس خوبی رو ایجاد میکنه هم در خود آدم و هم تو وجود آنی ک از تو محبت میبینه... 

پ ن : اونایی ک از دور  میشناسنم مطمعنم ک میگن خودت فلان جا ناراحت کردی منو یا اذیت کردی.... و باید بگم ممکنه!  چون سه دلیل داره 1_ شوخی بوده ک باعث سوتفاهم شده. 2_ از چار چوب حریم من رد شدی 3_ و دلیل سوم ک از دو تا قبلی نتیجه میشه، قطعا منو خوب نمیشناسی :) 

 با آدم ها خوب باشیم هرچند که نمیشناسیم شون هرچند ک غریبه ان  هر چند ک هیچ وقت کارمون بهشون نمی افته، به هیچ جای دنیا بر نمی خوره :))))) 

99.6.5



تاریخ : چهارشنبه 99/6/5 | 12:15 صبح | نویسنده : فاطمه | نظر

هیچکس و هیچ چیز آونقدر قوی  نیست که بتونه لبخند منو ازم بگیره، فوقش دو ساعت ناراحتی و یک روز عبوس و بی حوصلگی ولی بقیه زندگی مال منه، من و خنده هام :) 

هنوز هم میگم میخندم از ته دل  شوخی میکنم با آدم ها سر به سرشون میذارم، با خانواده ام با دوستام و حتی اونایی ک یک روز ناراحتم کردن، فرقی نداره، این زندگی منه و دوست دارم که خوش باشم، با  وجود همه چیز های بزرگ و کوچکی که چندان هم به مزاج مون خوش نمیاد.... 

لبخند و شاد بودن بزرگترین قدرته، این که کسی نتونه ازت بگیر تش حس قشنگ تری هم بهت میده :) 

 



تاریخ : شنبه 99/6/1 | 10:19 صبح | نویسنده : فاطمه | نظر

تقریبا هر روز دو ساعت تمام لم میدم به صندلی ورودی باغ و پا مو میذارم رو میز گرد شیشه ای (مامان از این کارم متنفره، خودمم خوشم نمیاد کار قشنگی نیس پا رو میز گذاشتن ولی حالا....)  کل دو ساعت هی اطراف نگا میکنم و فکر میکنم...  فک میکنم به همه چیز هایی که دیگه حرف شون رو نمی زنم ولی هنوز خاطرم هستن.... یکم آزار دهنده است،  شاید بحث خیلی چیز هارو دیگه نکنم ولی خب یادم که نمیره.... 

حیف نمیتونم دقیق رو غروب آفتاب که  قسمت کوچیکی از آسمون بالای دیوار که میشه دید رو نارنجی کرده تمرکز کنم، هی حواسم پرت میشه و بدتر از همه صدای سگ  کوچولو که به کوچکترین صدا پارس میکنه کلا قدش 40 سانت نیس و پا کوتاهه آون وقت قد چی صدا داره :/ آخه بگی گو گولی تو بمب اتم باشی چیکار میکنی!؟ 

محیط با اینکه  خالی از ادم هاس ولی باز هم نمیشه کل حواس و انرژی تو صرف یه فکر بکنی و بتونی برا همیشه حلش کنی، نمیدونم مشکل از ذات فکره است یا محیط یا من؟! 

99.5.24

 



تاریخ : شنبه 99/5/25 | 12:13 صبح | نویسنده : فاطمه | نظر

راستش چن وقتی که ما شدیم مراد و زندگی بر وفق مون می چرخه :) دور از شوخی های همیشگی و مسخره بازی، چند وقتیه حالم عجیب خوبه، و چند روزیه حتی بهتر از قبل هستم.... لبخند هام پر رنگ ترن، شادی هام با دوام تر... فک میکنم این برق چشم هاس که میشه باهاش واقعی بودن و عمیق یک شادی رو دونست دیدید میگن چشم هاش می خندید! الان چشم هام میخندن :) تنها حسرتم اینه که نمی تونم این لحضه ها رو متوقف کنم و برای همیشه تو این حال خوب بمونم ولی قطعا خاطره این روز ها و این خنده ها همیشه یه جا تو ذهنم می مونه.... البته قسمتی از این حال خوب که خلاف هر تابستون و بی حوصله هاشه مربوط میشه به کلاس های رانندگی... دیروز یه دختر به مهندسی که قسمت فنی ماشین رو توضیح میداد گف استاد روغن گریس همون ضد یخه؟ :) (و ذکر کنم که ایشون اذعان داشت که رانندگی هم میکنه) من که برگام ریخته بود از خنده ولی شهر قطعا باید تخلیه شه آگه همچین شخصی پشت رول میشینه :))))) خدایا این حال خوب از ما نگیر 98.5.21



تاریخ : سه شنبه 99/5/21 | 11:16 عصر | نویسنده : فاطمه | نظر
مطالب قدیمی تر